چهارشنبه، ۶ آبان ۱۴۰۵

زندگی نامه شهید محمد ابراهیم همت

سال نمای زندگی شهید محمد ابراهیم همت

فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) تهران

۱۳۳۳؛ (پائیز) برگشتن علائم حیاتی در رحم مادر به توسل به امام حسین (ع) و در سفر کربلا.

۱۳۳۴؛ (۱۲ فروردین) ولادت در شهرضای اصفهان.

۱۳۵۲؛ اخذ مدرک دیپلم.

۱۳۵۲؛ ورود به دانش سرای تربیت معلم اصفهان.

۱۳۵۴؛ فارغ التحصیلی از دانش سرا در مقطع کاردانی.

۱۳۵۴؛ اعزام جهت خدمت سربازی.

۱۳۵۶؛ شرکت در کنکور و قبولی و تحصیل در رشته پزشکی و ترک تحصیل پس از چهار ماه به علت اشتغال به مبارزات علیه حکومت ستم شاهی.

۱۳۵۶؛ شروع به تدریس در مدارس راهنمایی شهرضا.

۱۳۵۷؛ نقش فعال در  راه اندازی کمیته های مردمی شهرضا.

۱۳۵۸؛ راه اندازی سپاه شهرضا با کمک برادران و دوستانش.

۱۳۵۸؛ ورود به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به صورت مأموریتی از آموش و پرورش.

۱۳۵۸؛ نقش فعال در پاک سازی مناطق اطراف اصهان از افراد یاغی و شرور.

۱۳۵۸؛ اعزام به خرمشهر و بندر چابهار برای فعالیت های فرهنگی.

۱۳۵۹؛ اعزام به کردستان و شهر پاوه برای مقابله با ضد انقلاب.

۱۳۶۰؛ شرکت در عملیات روح الله در کردستان.

۱۳۶۰؛ پذیرفتن فرماندهی سپاه پاوه.

۱۳۶۰؛ اعزام به زیارت خانه خدا.

۱۳۶۰؛ ( دی ماه) ازدواج با خانم زیلا بدیهیان که حاصل این زندگی دو فرزند پسر به نام های مصطفی و محمد مهدی است.

۱۳۶۰؛ (بهمن ماه) اعزام به جبهه های جنوب.

۱۳۶۰؛ ( فروردین) شرکت در عملیات فتح المبین.

۱۳۶۱؛ (بهار) شرکت در عملیات بیت المقدس در سمت معاونت تیپ محمدرسول الله (ص).

۱۳۶۱؛ اعزام به لینان در فاصله عملیات بیت المقدس و رمضان به منظور یاری رساندن به مردم لبنان.

۱۳۶۱؛ فرماندهی تیپ ۲۷ محمد رسول الله (ص) با سفر بی بازگشت حاج احمد متوسلیان به لبنان.

۱۳۶۱؛ فرماندهی عملیات رمضان.

۱۳۶۱؛ (۹ مهر) فرماندهی عملیات مسلم بن عقیل (ع) در سمت فرمانده قرارگاه ظفر.

۱۳۶۱؛ (مهر ) قبول فرماندهی لشکر نصر شامل: تیپ ۲۷ حضرت رسول، تیپ ۳۱ عاشورا، تیپ ۲۱ امام رضا (ع) و تیپ ۱۸ جواد الائمه (ع).

۱۳۶۱؛ (مهر) فرماندهی سپاه عملیاتی ظفر

۱۳۶۱؛ (بهمن) انتصاب به سمت فرماندهی سپاه یازدهم قدر

۱۳۶۲؛ فرماندهی عملیات خیبر.

۱۳۶۲؛ (۲۲ اسفند) شهادت در عملیات خیبر در جزیره مجنون به همراه شهید سید حمید میر افضلی

مزار: گلزار شهرضای اصفهان

مزار نمادین: بهشت زهرا (س) تهران قطعه ۲۴ ردیف ۷۷ شماره ۵۲۴

 

شهید شیرازی ( مسول ضد زره )  ، شهید همت( فرمانده لشکر)  ، شهید حسنی(مسول تبلیغات ) ، سید جواد هاشمی فشارکی (از ذوالفقار) ، ….

…. – حاج محمد ابراهیم همت – برادر مجید صبری – برادر سید جواد هاشمی فشارکی – ……

 

زندگی ما طول چندانی نداشت اما عرض بی انتهایی داشت. ابراهیم بودنش خیلی کم بود؛ اما خیلی با کیفیت بود.

هیچ وقت نشد زنگ در خانه را بزند و در برایش باز شود. قبل از اینکه دستش به زنگ برسد، در را برایش باز می کردم. می خندید. خنده ای که همه مشکلات و غم و غصه اش پشتش بود؛ اما خودنمایی نمی کرد.

تا بود نود و نه درصد کارهای خانه با او بود.
آن قدر غرق محبتم می کرد که یادم می رفت از مشکلات جبهه اش بپرسم. تا از راه می رسید حق نداشتم دست به سیاه و سفید بزنم. اگر می خواستم دست بزنم، گاهی تشرم می زد.

خودش شیر بچه ها را آماده می کرد، جای شان را عوض می کرد. با من لباس ها را می شست و می برد پهن شان می کرد و خودش جمع شان می کرد. خودش سفره را پهن می کرد و خودش جمع می کرد.

می گفتم: «تو آنجا خیلی سختی می کشی، چرا باید به جای من هم سختی بکشی؟»
می گفت: «تو بیش از آنها به گردنم حق داری. من باید حق تو و این طفل های معصوم را ادا کنم.»

می گفتم: «ناسلامتی من زن خانه تو هستم و باید وظیفه ام را عمل کنم.»
می گفت: «من زودتر از جنگ تمام می شوم ژیلا. ولی مطمئن باش اگر ماندنی بودم به تو نشان می دادم تمام این روزهایت را چطور بلد بودم جبران کنم.»

راوی: ژیلا بدیهیان؛ همسر شهید
کتاب به مجنون گفتم زنده بمان؛ کتاب همت. نوشته فرهاد خضری. نوبت چاپ: نوزدهم-۱۳۹۲٫ صفحه ۵۱-۵۲٫

مهریه ازدواج همسر ابراهیم یک جلد قرآن، یک جلد نهج البلاغه و ۲۷ تومان پول بود.


بعد از مراسم عقد آمدند خانه ما. چه آمدنی. داخل اتاق نشسته بودند. ساعت یازده شب بود. صدای گریه ابراهیم بلند شد.

طاقت نیاوردم رفتم از لای در نگاه کردم. رختخواب را جمع کرده بود و سجاده اش پهن بود. خانمش هم قرآن یا مفاتیحی دستش بود.
تا ساعت پنج صبح ناله الهی العفوش بلند بود. صبح هم که آمدند صبحانه بخورند، چشم هایش قرمز و متورم بود. بعد از صبحانه رفتند زیارت مزار شهدا ی شهرضا. بعد از زیارت قم به پاوه بر گشتند.

راوی: مادر شهید
کتاب برای خدا مخلص بود ؛ خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت، نویسنده: علی اکبری، ناشر: یاز رهرا (س)، نوبت چاپ: یازدهم- زمستان ۹۵ ، صفحه ۳۳٫

وقتی شهر نودشه آزاد شد، همت کلاس های آموزش نظامی را همگانی کرد. هر کس که می خواست، می توانست اسلحه و یک خشاب تیر بگیرد. صدای تیر اندازی یک لحظه هم قطع نمی شد. وقتی ما اعتراض می کردیم که این کار شما علاوه بر ایجاد سر و صدا، اتلاف بیت المال هم هست.

منطقش شنیدنی بود. می گفت: من چیزی می دانم که شما نمی دانید. این ها عطش اسلحه دارند؛ به حدی که برای گرفتن اسلحه حاضر به خود فروشی هم هستند. وقتی عطش شان بخوابد خودشان رها می کنند و می روند.

راست می گفت. بعد از یک ماه شهر آرام بود و فقط هر از چند گاهی صدای تیری می آمد.

راوی: مجید حامدیان

کتاب برای خدا مخلص بود؛ خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت، نویسنده: علی اکبری، ناشر: یاز رهرا (س)، نوبت چاپ: یازدهم- زمستان ۹۵ ، صفحه ۲۵٫

ابراهیم از بس پشت موتور توی سرما نشسته بود، سینوزیت گرفته بود و سرش درد می گرفت. برای آرامش سر دردش گاهی سیگار می کشید.

وقتی که رقتیم خواستگاری، بعد از اتمام شرط و شروط، مادرم گفت: یک شرط دیگر هم اینکه که ابراهیم قول بدهد که دیگر سیگار نمی کشد.

همسرش با شنیدن این شرط گفت: مجاهد فی سبیل الله که نباید سیگار بکشد. دور از شأن و منزلت شماست که سیگار بکشید.

در راه برگشت ابراهیم نارحت بود. گفت: مگر شما نمی دانید که من فقط برای سر درد سیگار می کشم؟

مادرم گفت: لازم بود که همه چیز را درباره ات بدانند.

وقتی رسیدیم خانه ابراهیم همه سیگارهایش را از جیبش در آورد و زیر پا له کرد و گفت: بعد از این کسی دست من سیگار نخواهد دید.

راوی: ولی الله همت؛ برادر شهید

کتاب برای خدا مخلص بود؛ خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت، نویسنده: علی اکبری، ناشر: یاز رهرا (س)، نوبت چاپ: یازدهم- زمستان ۹۵ ، صفحه ۲۹٫

باردار بودم و نزدیک زایمان که کاظم از راه رسید. می گفت: مرحله اول عملیات تمام شده و باید یک هفته در موقعیت پدافند بمانیم و هفته بعد مرحله دوم پدافند انجام می گیرد. موقعیت مرخصی نبود  اما حاج همت زیر بار نرفت. به زور فرستادم مرخصی. گفت: من جای تو می ایستم تو برو. آن قدر اصرار کرد که زبانم بند آمد و در مقابلش تسلیم شدم.

گفتم: یعنی الان حاج همت جای تو مانده منطقه؟

گفت: بله دیگه! مرا فرستاده تا مادر شدنت را تبریک بگویم.

وقتی هم که درد زایمان مرا گرفت و به بیمارستان منتقلم کردند. شبانه خودش را رسانده بود. مثل پروانه دورم می گشت.

می گفت: حاج همت مرا بی سر و صدا فرستاده. یک روز بیشتر وقت ندارم. نمی شود بچه های مردم زیر فشار توپ و تانک باشند و من در شهر خوش بگردم. وقتی می گویند فلانی مسئول است؛ یعتی باید پاسخگو باشد؛ هم در این دستگاه اداری؛ هم در دستگاه خداوند.

راوی: اکرم حاج ابوالقاسمی؛ همسر شهید

مجموعه نیمه پنهان ماه، جلد ۲۶، رستگار به روایت همسر شهید، نویسنده: نجمه طرماح، ناشر: روایت فتح، نوبت چاپ: اول- ۱۳۹۵ ؛ صفحات  ۱۱۹و ۱۲۶-۱۲۵٫

به ابراهیم گفتیم: نمی خواهی ازدواج کنی؟

گفت چرا؟ هر کس بخواهد با من ازدواج کند یک شرط دارد و آن این است که بتواند پشت یک ماشین با من زندگی کند. من جلو می نشینم و او همان پشت همراه من زندگی کند. ما خیلی تعجب کردیم.

گفتیم شاید خانه ندارد به همین خاطر چنین شرطی را می گذارد. برایش خانه ساختیم. گفتیم. این هم خانه. زنت اینجا بماند تو هر کجایی می خواهی برو و هر وقت دلت خواست برگرد.

زیر بار نمی رفت. می گفت: زنی را می خواهم که شریک و همدمم باشد و هر کجا رفتم دنبالم بیاید.

پس از مدتی خبر داد که فرد مورد نظرش را یافته.

گفتم: قبول کرد با تو پشت ماشین زندگ یکند. خندید و گفت: تا هر کجای دنیا هم بروم با من می آید.

راوی: پدر شهید.

کتاب برای خدا مخلص بود؛ خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت، نویسنده: علی اکبری، ناشر: یاز رهرا (س)، نوبت چاپ: یازدهم- زمستان ۹۵ ، صفحه۲۷٫

به تاریخ ۵۹/۱۰/۱۹ شمسی ساعت ۱۰:۱۰ شب چند سطری وصیت‌نامه می‌نویسم:

هر شب ستاره‌ای را به زمین می‌کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است.چ

مادر جان! می‌دانی تو را بسیار دوست دارم و می‌دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.

مادر! جهل حاکم بر یک جامعه، انسان‌ها را به تباهی می‌کشد و حکومت‌های طاغوت، مکمل‌های این جهل‌اند و شاید قرن‌ها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زاییده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام، تبلور ادامه‌دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است.

مادرجان! به‌خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم؟ کلام او الهام‌بخش روح پرفتوح اسلام در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به‌عنوان یک شهید بپذیرد.

مادر جان! من متنفر بودم و هستم از انسان‌های سازش‌کار و بی‌تفاوت و متأسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی‌دانند برای چه زندگی می‌کنند و چه هدفی دارند و اصلا چه می‌گویند، بسیارند. ای کاش به خود می‌آمدند.

از طرف من به جوانان بگویید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است، بپاخیزید و اسلام را و خود را دریابید؛ نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی‌شود نه شرقی – نه غربی. اسلامی که: اسلامی …

ای کاش ملت‌های تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می‌آمدند و آن‌ها نیز پوزه استکبار را بر خاک می‌مالیدند.

مادر جان! جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می‌کشد تا بتواند کم‌کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسان‌ها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند؛ زیرا نه آن را می‌شناختند و نه برایش زحمت و رنجی متحمل شده‌اند. از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند مقتدر است، اگر هدایت نشدند مسلما مجازات خواهند شد.

پدر و مادر! من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده‌اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم. علی‌وار زیستن و علی‌وار شهید شدن، حسین‌وار زیستن و حسین‌وار شهید شدن را دوست می‌دارم.

شهادت در قاموس اسلام كاری‌ترین ضربات را بر پیكر ظلم، جور، شرك و الحاد می‌زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده‌ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره‌ای نیست این‌ها سد راه انقلاب اسلامی اند؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شود تا راه تکامل طی شود.

مادر جان! به خدا قسم اگر گریه‌کنی و به‌خاطر من گریه‌کنی اصلا از تو راضی نخواهم بود. زینب‌وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار (اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک)

و السلام

محمد ابراهیم همت

به نام خدا؛ نامی كه هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم.

سلام بر حسین(ع)، سالار شهیدان، اسوه و اسطوره بشریت.

مادر گرامی و همسر مهربانم! پدر و برادران عزیزم! درود خدا بر شما باد كه هرگز مانع حركتم در راه خدا نشدید. چقدر شماها صبورید. خودتان می‌دانید كه من چقدر به شهیدان عشق می‌ورزیدم، غنچه‌هایی كه[كبوترانی كه] همیشه در حال پرواز به سوی ملكوت اعلایند. الگو و اسوه‌هایی كه معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا [بقا و حیات ابدی] و نزدیكی با خدای. چرا كه “ان الله اشتری من المومنین”.

من نیز در پوست خود نمی‌گنجم. گمشده‌ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می‌بینم و می‌خواهم از قفس به درآیم. سیم‌های خاردار مانعند. من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آن‌چه كه از خدا بازم می‌دارد، متنفرم [هوای‌نفس، شیطان درون و خالص نشدن].

در طول جنگ برادرانی كه در عملیات شهید می‌شدند، از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می‌شد و هر بی‌طرفی احساس می‌كرد كه نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است.

عزیزانم! این بار دوم است كه وصیت‌نامه می‌نویسم ولی لیاقت ندارم و معلوم است كه هنوز در بند اسارتم، هنوز خالص نشده‌ام و آلوده‌ام.

از شروع انقلاب در این راه افتادم و پس از پیروزی انقلاب نیز، سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم. ابتدا درگیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه “شهرضا” [قمشه] و “سمیرم”، سپس شركت در “خوزستان” و جریان گروهك‌ها در “خرمشهر”، پس از آن سفر به “سیستان و بلوچستان” [چابهار و كنارك] و بعدا حركت به طرف كردستان، دقیقا دو سال در كردستان هستم. مثل این است كه دیگر جنگ با من عجین شده است.

خداوند تا كنون لطف زیادی به این سراپا گنه كرده و توفیق مبارزه در راهش را نصیبم كرده است. اكنون من می‌روم با دنیایی انتظار، انتظار وصال و رسیدن به معشوق. ‌

ای عزیزان من توجه كنید: – اگر خداوند فرزندی نصیبم كرد، با اینكه نتوانستم در طول دورانی كه همسر انتخاب كردم حتی یك هفته خانه باشم، دلم می‌خواهد او را علی‌وار تربیت كنید.

همسرم انسان فوق‌العاده‌ای است. او صبور است و به زینب عشق می‌ورزد. او از تربیت‌كردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد. چون راهش را پیدا كرده است. اگر پسر به دنیا آورد اسم او را مهدی و اگر دختر به دنیا آورد اسم او را مریم بگذارید. چون همسرم از این اسم خوشش می‌آید.

امام، مظهر صفا، پاكی و خلوص و دریایی از معرفت است. فرامین او را مو به مو اجرا كنید تا خداوند از شما راضی باشد. زیرا او ولی‌فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد.

– هر چه پول دارم اول بدهی مكه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مركزی) بدهید و بقیه را همسرم هر طور خواست خرج كند.

– ملت ما، ملت معجزه‌گر قرن است و من سفارشم به ملت، تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلما نصر خدا شامل حال مومنین است.

از مادر و همه فامیل و همسرم، اگر به‌خاطر من بی‌تابی كنند راضی نیستم. مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید.

حقیر حاج همت

کتاب برای خدا مخلص بود؛ خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت

نویسنده: علی اکبری

ناشر: یاز رهرا (س)

نوبت چاپ: یازدهم- زمستان ۹۵

تعداد صفحات: ۱۰۴ صفحه- مصور.

این کتاب هفتمین جلد از مجموعه یاران ناب است که توسط نشر یا زهرا (س) با تلفیق خاطرات و عکسهای تمام صفحه از شهیدای شاخص دفاع مقدس آماده و روانه بازار می شود و جلد حاضر به بررسی خاطراتی از مجاهد خستگی ناپذیر اسلام، شهید محمد ابراهیم همت اختصاص یافته است.

از ویژگی های مثبت کتاب های این مجموعه، ارائه اجمالی از زندگی نامه شهید برای کسانی است که خیلی حال و فرصت کتاب های عمیق را ندارند، می باشد. در عین حال سعی می شود که با ذکر سال نمای زندگی، شهید در ابتدای کتاب، تصویری ذهنی از شهید برای مخاطب ارائه کنند و از طرف دیگر عموم خاطرات با ذکر نام راوی خاطره می باشد.

کتاب به جز، یک مقدمه و مؤخره، ۳۸ خاطره از شهید را در بردارد. مقدمه کتاب، سال نمای زندگی شهید در یک صفحه و مؤخره آن دو وصیت نامه از شهید می باشد.

عموم خاطرات کتاب مربوط به چند سال آخر عمر مبارک شهید است که در جبهه های غرب و جنوب سپری شده است.

برشی از صفحه ۸۳ کتاب:

در عملیات خیبر تمام سنگینی عملیات در شکستن طلاییه بود. شکستن طلائیه را هم سپرده بودند به همت و لشکرش. شب اول بنا به دلایلی خط شکسته نشد و تا شب ششم هم آنها نتوانستند خط را بشکنند. از همه طرف فشار روی همت بود. هم از بالا که مسئولان جنگ بودند و هم از پایین که نیروهایش بودند.

 شب ششم دستور داده شد که “باید از وسط حمله کنید”. این کار نشدنی بود. خود همت این را می‌دانست؛ اما با این حال دستور را به نیروهایش ابلاغ کرد. آنها گفتند: «مگه نمی بینی چه خبره؟! اونجا فقط آتیشه. ما نمی ریم.» دل حاجی خیلی گرفت. گریه اش گرفته بود. دعا می کرد که همان جا یک گلوله بخورد و بمیرد. می گفت: « می بینی؟! دیگه نه بالایی ها حرفم را می خونند و نه پایینی ها». کمی دلداری اش دادم.

 از بالا پیغام  رسید که «اگه نمی تونی به خط بزنی، بکش عقب. لشکر امام حسین (ع) این کار را انجام می ده». لشکر امام حسین علیه السلام به فرماندهی حسین خرازی رفتند و خط را شکستند. اما قبل از ظهر عقب‌نشینی کردند و برگشتند. با این حال زخم زبانی این بود که به حاجی زده می شد که “اگه نمی شه پس چه جوری حسین خرازی این کار را انجام داد”.

 حاجی کلافه شده بود راه می رفت با خودش حرف می زد و گریه می کرد. به او گفتم: «گریه نکن ابراهیم زشته جلوی بچه ها». گفت: «نه تو و نه هیچ کس دیگه ای نمی تونین بفهمین توی این دل من چی می گذره». گفتم: «آخه با گریه که کاری درست نمی شه».

 گفت: «حتی گریه هم آرومم نمی کنه؛ اما به غیر از این هم کاری ازم بر نمی آد».

 از مجموع حاطرات، دو خاطره مربوط به کودکی و نوجوانی، سه خاطره مربوط به مبارزات قبل از انقلاب و بقیه به خاطرات دفاع مقدس پرداخته است. خاطرات با این که عموما نظامی هستند؛ اما جسته و گریخته به مسائل خانوادگی هم اشاره دارند و  در مجموع نُه خاطره در این موضوع می باشد.

برشی از صفحه ۵۷ کتاب:

در بهمن ماه سال ۱۳۶۰ حاج همت به همراه حاج احمد متوسلیان و تعدادی دیگر از بچه‌های سپاه پاوه و مریوان به جنوب رفتند یک هفته بعد هم برای من پیغام فرستاد که وسایلم را جمع کنم و برای رفتن به جنوب آماده شوم. به دزفول رفتم و بعد از این که چند روز در خانه یکی از دوستان حاجی سکونت داشتم، به طبقه دوم یک ساختمان که دو اتاق داشت، رفتیم و با اسباب و اثاثیه مختصری که همراهم برده بودم، در آنجا ساکن شدیم.

حاجی اغلب دیر وقت به خانه می آمد از آن طرف هم صبح خیلی زود از خانه بیرون می رفت و تقریبا تمام روز تنها بودم. یک بار سه شب بود که به خانه نیامده بود. شهر خیلی ساکت و آرام بود. کوچه ها و خیابان های شهر هم در تاریکی مطلق فرو رفته بودند. تنها نشسته بودم زیر نور چراغ گردسوز و کتاب می خواندم. ناگهان صدای در آمد. ساعت را نگاه کردم. یک و نیم صبح بود. از جا بلند شدم و رفتم در را باز کردم.

حاجی پشت در بود؛ آن هم با چه وضعی! سر و صورت و لباسش گِل خالی بود. چهره اش هم خیلی خسته بود و نشان می داد چند شب است که نخوابیده. داخل شد و گفت: شرمنده ام! حلال کن. یکی دو هفته است که تو رو آوردم اینجا اون هم با این وضعی که اینجا داره. حالا هم بعد از چند شب با این قیافه اومدم خونه. سپس یک‌ راست به حمام رفت. یادم هست آن شب آب گرم نداشتیم و او مجبور شد با آب سرد دوش بگیرد. تمام سختی ها و دوری ها را به عشق حاجی تحمل می کردم و کمی و کاستی برایم هیچ اهمیتی نداشت. فقط دوست داشتم همراه او باشم.

به نظر می رسد نویسنده کتاب با توجه به این که روشش در کتاب، ذکر فشرده ای از خاطرات است و از طرف دیگر، شهیدِ خاطرات، فرمانده شاخصی است ک خاطرات ناب درباره اش کم نیست، می توانست در این مختصر، خاطرات ناب تری را ذکر کند و از ذکر برخی مطالب غیر کاربردی اجتناب کند.

برشی از صفحه ۵۱ کتاب:

برای شناسایی به همراه او به بالای ارتفاعات گیسکه رفته و داخل سنگری شدیم. زیاد از حد به دشمن نزدیک بودیم. حاجی با دوربین مشغول برانداز کردن ارتفاعاتی بود که در دامنه ی شهر مندلی عراق قرار داشت و آنجا را شناسایی می کرد. در همین حین دشمن متوجه حضور ما شد که اقدام به شلیک گلوله خمپاره کرد.

 اولین خمپاره در فاصله پنجاه شصت متری ما به زمین اصابت کرد. دومی در سی متری و سومین نزدیکتر.

 پس از شلیک سومین گلوله حاجی خیلی آرام به من گفت: «بلند شو بریم که الان دیگه سنگرمونو  می زنند.» سریع سنگر را ترک کردیم. شاید بیش از صد متر از سنگر دور نشده بودیم که گلوله درست به وسط آن اصابت کرد و سنگر رفت رو هوا.

 

حرف آخر:

شهید همت از جمله شهدایی بود که کار اصلی خود که معلمی بود را رها کرد و به تعلیم جسم و روح بسیجیان پرداخت. او همه داشته هایش را در راه حفظ آرمان های امام و انقلاب در طبق اخلاص گذاشت و فدا کرد. در این راه همان قدر که از تحرکات دشمن بعثی سختی دید، از نمک ناشناسان داخلی نیز زخم ها خورد و دم بر نیاورد.

برشی از صفحه ۷۷ کتاب:

حاجی آمده بود شهرضا. مدتی قبل از آن، یک نامه از طرف اداره آموزش و پرورش برایش ارسال شده بود. اما چون حاجی در منطقه حضور داشت، هنوز به دستش نرسیده بود. فرصت را مناسب دیدم و نامه را برایش آوردم. متن نامه این بود که به حاجی اخطار داده بودند که “اگر هر چه سریعتر به شغل قبلی اش- که معلمی بود- برنگردد، از مسئولان ذی ربط درخواست می شود که حقوق ماهیانه اش را قطع کنند”.

 حاجی از طرف آموزش و پرورش به عنوان مامور در سپاه خدمت می‌کرد و چون دائم در جبهه‌ها بود، چنین نامه‌ای برایش آمده بود.

 وقتی حاجی نامه را تا آخر خواند، خنده معنی داری کرد و با لحن خاصی گفت: «اینها معلوم نیست چی فکر می کنند. نمی دونن که ما اصلا می ریم جبهه که حقوق مون قطع بشه».

امید است که به عنایات خاصه این شهید عزیز، نسیم رحمتی از جانب خداند منان سمت این “قبرستان نشینان عادات سخیف” روانه گردد و ما را از بی خودی به خودش برساند.

سه ماه تابستان که تعطیل می شد، ابراهیم از بی کاری فراری بود. اصرار می کرد که می خواهم بروم شاگردی. هر چه می گفتیم: برای ما زشت است که بروی شاگردی کنی؟ می گفت: کار کردن عبادت است. حضرت علی هم زحمت می کشید و نخلستان آب می داد و درخت می کاشت. ما که به این دنیا نیامده ایم که فقط بخوریم و بخوابیم.

با اصرار رفت شاگرد میوه فروشی شد. آخر شب که به خانه می آمد دیگر رمقی برایش نمانده بود.

راوی: مادر شهید.

کتاب برای خدا مخلص بود؛ خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت، نویسنده: علی اکبری، ناشر: یاز رهرا (س)، نوبت چاپ: یازدهم- زمستان ۹۵ ، صفحه ۱۵٫

سرلشکر ناجی فرمانده پادگان بود. وقتی فهمید که سیصد نفر از بچه ها سحری خورده اند که روزه بگیرند، کفری شده بود. صبح همه را در حیاط پادگان جمع کرد و دستور داد همه آب بخورند. می خواست روزه همه را بشکند.

ابراهیم آرام و قرار نداشت. می دانست که ناجی آن شب برای اینکه مطمئن شود که پخت و پزی صورت نمی گیرد، حتما به آشپزخانه سرکشی می کند.

دستور داد کف آشپزخانه را شستند و سپس روغن ریختند. ناجی آمد. موقع برگشت پایش لیز خورد و چنان زمین خورد که پایش شسکت و تا پایان ماه رمضان در بیمارستان بستری بود و همه سربازها یک ماه رمضان بدون ناجی را تجربه کردند.

راوی: پدر شهید.

کتاب برای خدا مخلص بود؛ خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت، نویسنده: علی اکبری، ناشر: یاز رهرا (س)، نوبت چاپ: یازدهم- زمستان ۹۵ ، صفحه ۱۷٫

مادر بود و سه ماهه باردار محمد ابراهیم بود. عازم کربلا بودم و او هم هوایی شده بود. آنقدر اصرار کرد که به بردنش راضی شدم. سختی سفر و دوری راه مریضش کرد. دکتر پس از معاینه گفت که محمد ابراهیم بی محمد ابراهیم. مقداری هم دارو داد برای سقط بچه مرده و گفت اگر دارو ها مؤثر واقع نشد، بیایید تا عمل کنم.

مادر گفت: داروی پزشک را نمی خورم. مرا برسان کنار ضریح امام حسین (ع).

از حرم که برگشت احساس سبکب عجیبی داشت. خوابش برد.

صبح شادمانه از خواب بیدار شد. در عالم رؤیا خانمی نقاب دار، بچه ای زیبا را توی بغلش گذاشته بود و گفته بود: «این بچه را بگذار لای چادرت و به کسی هم نده. برش دار و برو».

دوباره رفت پیش همان دکتر. او فقط متعجانه نگاه می کرد. وقتی جریان را فهمید همه پول ویزیت و نسخه را پس داد و داروی تقویتی نوشت.

بالاخره « محمد ابراهیم همت» با عنایت امام حسین (ع) به دنیا آمد.

راوی: پدر شهید

کتاب خط عاشقی ۱، حسین کاجی، انتشارات حماسه یاران، چاپ دوم ۱۳۹۵، ص ۷٫

کتاب برای خدا مخلص بود؛ خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت، نویسنده: علی اکبری، ناشر: یاز رهرا (س)، نوبت چاپ: یازدهم- زمستان ۹۵ ، صفحه ۱۲-۹٫

این کتاب توسط انتشارات سوره مهر چاپ شده و توسط شبکه رادیویی ایران صدا به فایل صوتی تبدیل شده است.

صدابردار کتاب گویا:

هادي ابوالفضلي,

گروه توليد کننده کتاب گویا:

گروه اجتماعی و اقتصادی

عنوان فرعی کتاب گویا:

شهيد محمدابراهيم همت

:ناشر اصلی کتاب گویا

انتشارات سوره مهر

تهيه کننده اینترنتی:

ناتاشا برادر

گوينده کتاب گویا:

فاطمه نصرآبادي,

تنظیم کننده برای رادیو:

امير خليلي

زمینه کتاب گویا:

ادبی

نوع کتاب گویا:

روایی

نمونه فایل صوتی را می توانید به صورت آنلاین بشنوید.