خاطره ای از شهید سید علی اصغر موسوی تبار

این خاطره را دیشب یکی از مسئولین دسته گردان مالک اشتر در عملیات کربلای پنج در هیئت گردان بیان کرد . نقل کننده خاطره : برادر حاج احمد شهاب

🔸بسم الله الرّحمن الرّحیم 🔸

🚩سه شنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۱

🔹 هیات ثارالله (ع) حسینیه مالک اشتر

🔹خاطره گویی برادر محمد رضا خدایاری از رزمندگان گردان مالک در دوران دفاع مقدس

🔹موضوع خاطره :
شهید سید علی اصغر موسوی تبار

🔸دی ماه سال ١٣۶۵ در گردان مالک اشتر از لشکر ٢٧ حضرت محمد رسول الله در گروهان روح الله مسئول دسته یکم بودم.

بعد از عملیات کربلای ۴ و برای عملیات کربلای ۵ چند نیروی جدید به گردان دادند. یکی از آنها سید علی اصغر موسوی تبار یک نوجوان ١۶،١٧ ساله بود و ایشان را به دسته بنده معرفی کردند. نوجوانی آرام، کم حرف، وارسته و دوست داشتنی.!

بعد از موج اول عملیات کربلای پنج در شلمچه قرار شد گردان ما در روز ۲۱ دی ماه در حرکت دوم در منطقه بعد از کانال پرورش ماهی به سمت کانال های زوجی و تنومه بصره به خط دشمن بعثی عملیات کنیم.

دسته من با نظر فرمانده گردان حاج نصرت الله اکبری سر ستون گردان قرار گرفت .
بعد از کانال پرورش ماهی در شلمچه نزدیک تنومه بصره عملیات را شروع کردیم. درگیری شدید با دشمن بعثی شروع شد.
دوشکاچی تانک دشمن به ستون ما شلیک کرد. تعدادی مجروح و شهید شدند یکی هم همین سید علی اصغر موسوی تبار بود.
گلوله دوشکا به سرش اصابت کرد و به شهادت رسید.
انتقام همه بچه ها و شهدا را از دوشکاچی بعثی گرفتیم و به درک واصل شد.
فردای آن روز در نهایت مجبور به عقب نشینی شدیم و پیکر شهید موسوی تبار جا ماند و نتوانستیم پیکرش را عقب بیاوریم.
اما پیکرش با دژ کانال پرورش ماهی فاصله چندانی نداشت و با چشم آن را می دیدیم.

برادر بزرگترش در تبلیغات لشکر بود و نمی دانم چگونه خبر دار شده بود. آمد پیش من و گفت فلانی را می خواهم. گفتم چکاره اش هستی؟ گفت برادرش هستم.

گفتم شهید شده و پیکر برادرتان آنجاست با اشاره دست نشانش دادم باد گیر آبی تنش هست.! . با چشم دیده می شد.
گفتم شب می تونید با گردان در خط هماهنگ کنید و بروید و بیاوریش.

اما برادرش هم به دلیل شدت آتش دشمن و در دید و تیر بودن پیکر نتوانست او را به عقب بیاورد .
گردان برگشت عقب برای استراحت.

یک هفته بعد با گردان مالک اشتر مجدد رفتیم همان خط شلمچه کانال پرورش ماهی برای پدافند.

هنوز پیکر شهید موسوی تبار دیده می شد. سپردم که شب من را بیدار کنید تا بروم پیکر این شهید را بیاورم. اما بچه‌ها بیدارم نکردند.

گفتم چرا بیدار نکردید گفتند خیلی خسته بودی و…. امشب می رویم می آوریمش.

اما آن روز مجروح شدم ولی در حین بردن من به عقب تاکید کردم شهید سید علی اصغر موسوی تبار را بیاورید عقب و نشد پیکر آن شهید را بیاورم.
بعدا هم شنیدم به دلیل آتش سنگین عراق و آلوده بودن زمین منطقه به مین های متعدد بچه ها پیکرش را نتوانستند به عقب بیاوردند.

چند روزی در بیمارستان بودم که مادرم با یک خانم آمدند برای ملاقاتم.

به مادرم گفتم این خانم کیست؟ گفت مادر شهید موسوی تبار فهمیده مسئول مستقیم پسرش بودی پرسان پرسان آمده من را پیدا کرده با هم آمدیم ملاقاتت و…
آن روز صحبتی بین ما نشد.
هفته بعد پدرش آمد گفت تعریف کن چگونه پسرم شهید شده است. من فکر کردم چیز هایی از پسر بزرگترش شنیده و…
رویم نمی شد تعریف کنم بلاخره پدر بود و معذوریاتی برایم بود

اما پدر شهید گفت با جزئیات تعریف کن. گفتم تیر به سرش و کجای سرش خورده و همه موضوعات را تعریف کردم.
مادرش گفت حالا حرف های من گوش کن: دو شب قبل از شهادت پسرم خواب حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را دیدم و به من گفت پسرت شهید می‌شود اینگونه شهید می‌شود و گلوله به چه ناحیه سرش می خورد پیکرش جا می ماند و من بالای سرش هستم برادرش و همرزمانش می خواهند پیکرش را به عقب بیاورند اما نمی توانند و پیکرش همینطور مفقود می ماند.

و حالا بعد از بیش از ۳۵ سال همچنان مفقود الاثر می باشد و آن موقع فهمیدم خواست خود و مادرش حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها بوده که مفقود الاثر باشد.
و به فرموده امام راحل :
« سلام ما بر پاره های تن ملت که مونسی جز نسیم صحرا و همدمی جز مادرشان فاطمه زهرا سلام الله علیها ندارند »
ان شاءالله ادامه دهنده راهشان باشیم و در آن دنیا با آنان محشور شویم. صلوات